هوا

نشسته ام پشت این میز چوبی کثیف ..

روی میز پُر از لکه های خودکار است .. روی مانیتوری که من با آن کار میکنم خاک نشسته ..

پنجره ی اتاقم باز است .. وهوا .. هوای این شب پاییزی روی صورتم خنکی می پاشد ..

احساس های بد با تمام توانشان ریخته اند توی تنهایی این اتاق ..

ریخته اند روی هوا ..

نگاه میکنم  گل قاشقی توی گلدان کوچک کنار پنجره رویش را برگردانده .. 

برگ هایش سرشان را کج کرده اند به سمت بازشوی پنجره ..

میگویم لابد دارند فرار می کنند .. دارند فرار می کنند از این همه احساس بد ..

دارند می روند سمت خنکی هوا .. سمت خوبی

سرم درد میکند .. احساس های بد انگار بامشت  می کوبند روی پیشانی ذهنم .. دارند می آیند توی سرم

 هوا دستش را از لای پنجره می آورد .. انگشتهای خنکش را می گذارد روی پیشانی ام ..

خنکی هوا مینشیند توی ذهنم .. مینشیند روی احساس های بد ..

احساس های بد سرد می شوند .. می روند

من توی اتاق تنها می شوم .. تنها با خنکی هوایی که که از پنجره ی اتاق می آید ..

ویک گلدان گل قاشقی که رویش را به سمت هوا برگردانده است ..

 

 

مزه ی کُبه

 توی سرویس اداره بوی عود می آید ..

 بخاری ماشین روشن است و تمام فضای ماشین پُر از بوی عود است ..

دلم هوا می خواهد .. دلم هوای بدون بو می خواهد ..

شیشه ماشین را کمی باز میکنم ..

هوای بیرون ماشین سرد است .. سرد است .. چراغ خانه های کنار بزرگراه روشن است ..

نگاه میکنم آدم ها دارند زندگی می کنند .. ماشین ها با سرعت رد می شوند ..

درخت ها ایستاده اند ولی انگار دارند راه می روند .. دارند می گذرند ..

فکر میکنم پشت این پنجره ها آدم ها  دارند چای می نوشند .. چای بعد از ظهرشان را در کنار خانواده .. 

فکر می کنم شاید توی یکی ازین اتاق های روشن یک نفر دارد کُبه می خورد ..

.

کُبه را سال هاست نخورده ام .. سالهاست خاله زینب را ندیده ام ..  

خاله زینب را نمی توانم ببینم دوباره ..خاله زینب رفته .. 

مزه ی کبه یادم هست ..

..

با مریم و محمد رضا نشسته ایم کنار مامان ..

خاله زینب با دست های نرمش خمیر کُبه را پر می کند ..

 خاله شمسی پیراهن بلند آبی پوشیده .. تسبیح توی گردنش است ..

عزت خانم با مامان حرف می زند..

زهیر می گوید : من از مریم شش ماه بزرگترم ..

بهیجه خانم می گوید : امسال معدل زهیر  نوزده و هفتاد و پنج شد..

..

دخترک می گوید معدل همون میانگینه ؟

دخترک توی کارنامه اش هیچ وقت نمره ای نداشته .. معدل نداشته ..

می گوید : مامان ! خانوم میگه قبلا شما معدل داشتین تو کارنامتون !

و من فکر میکنم دخترک معنی خیلی چیزها را نمیداند ..

دخترک خیلی از آشناهای من را نمی شناسد .. ندیده هیچوقت ..

دخترک خاله زینب را ندیده ..

دخترک مزه ی کُبه را نمی داند ..

..

راننده قفل درهای ماشین را باز می کند و من پیاده می شوم ..

ساعت میزنم ..

از جلوی در نگهبانی تا اتاقم سعی میکنم دستور پخت کبه را به یاد بیاورم ..

می خواهم کُبه درست کنم می خواهم برنج وسیب زمینی رابکوبم ..

می خواهم کُبه ها توی روغن طلایی شوند ..

می خواهم دخترک مزه ی کُبه را بداند ..

..

 

روزِ ناتمام

یک روزِ ناتمام 

یک روز پاییزی .. یک روز که هوا سرد است .. 

آفتاب می تابد .. می تابد و من نورش را می بینم .. نورش اما گرمایی ندارد ..

 اتاق باز هم سرد است .. سرد .. سرد مثل همه ی پاییز و زمستان هایی که بوده ..

هوای سرد  اتاق انگار همه ی حس های خوب زندگی را سرد می کند..

همان اول صبح یک عکس می بینم گریه ام می گیرد و

نمیدانم دارم از خوشحالی گریه می کنم یا ناراحتی

نمیفهمم از دیدنش خوشحالم یا از چندین سالی که نتوانستم ببینمش غمگین ..

حوصله ندارم .. حوصله ی کار کردن ندارم .. خورش قیمه ی ظهر هم تلخ می شود ..

ومن نمیدانم لیمویش تلخ بود یا حسِ من ...

.

خوب و بدِ حالم را نمیدانم ..

شاید تقسیم بندی خوب و بد برای احساس درست نباشد ..

شاید هم این حال یک نوع بی حسی است .. یک نوع فلج روحی ..

یک حال برای من ، که خیلی وقت ها پیش می آید ..

حالا هم که شب است و این روزِ ناتمام هنوز ادامه دارد ..

هنوز هم می توانم گریه کنم  .. میتوانم گریه کنم بی دلیل ..

می توانم گریه کنم برای همه ی دلیل هایی که توی ذهنم دارند راه می روند ..

برای همه ی چیز های آزار دهنده ی زندگی ..

برای اینکه از وضعیت خودم خوشحال نیستم ..

برای این فکر های تلخ .. 

برای همه ی وضعیت های مبهم زندگی ..

برای این روزِ ناتمام ..