هوا
روی میز پُر از لکه های خودکار است .. روی مانیتوری که من با آن کار میکنم خاک نشسته ..
پنجره ی اتاقم باز است .. وهوا .. هوای این شب پاییزی روی صورتم خنکی می پاشد ..
احساس های بد با تمام توانشان ریخته اند توی تنهایی این اتاق ..
ریخته اند روی هوا ..
نگاه میکنم گل قاشقی توی گلدان کوچک کنار پنجره رویش را برگردانده ..
برگ هایش سرشان را کج کرده اند به سمت بازشوی پنجره ..
میگویم لابد دارند فرار می کنند .. دارند فرار می کنند از این همه احساس بد ..
دارند می روند سمت خنکی هوا .. سمت خوبی
سرم درد میکند .. احساس های بد انگار بامشت می کوبند روی پیشانی ذهنم .. دارند می آیند توی سرم
هوا دستش را از لای پنجره می آورد .. انگشتهای خنکش را می گذارد روی پیشانی ام ..
خنکی هوا مینشیند توی ذهنم .. مینشیند روی احساس های بد ..
احساس های بد سرد می شوند .. می روند
من توی اتاق تنها می شوم .. تنها با خنکی هوایی که که از پنجره ی اتاق می آید ..
ویک گلدان گل قاشقی که رویش را به سمت هوا برگردانده است ..